تبليغاتX
بگذار بگذرد

بگذار بگذرد

شاید به پایان برسیم اما راه همچنان باقیست

2 سالگیمان

روزها خیلی سریع میگذرند، خیلی سریعتر از اینکه فرصت فکر کردن بهشون رو پیدا کنیم. خیلی سریع هفته و ماه و سال جاشونو با هم عوض میکنند، برگه های تقویم همینطور ورق می خورند و بالاخره روزهایی از راه میرسند که انگار پررنگتر از بقیه هستند.

 

هر روز  و هر لحظه که میگذره میتونه واسه ما اتفاقهای خوب و بد زیادی رو به همراه داشته باشه. اتفاقهای بدی که میتونه باعث بشه هیچوقت به اون روز فکر نکنیم و ازش گریزان باشیم و اتفاقهای خوبی که همیشه ، حتی از فکر کردن بهشون هم احساس رضایت میکنیم. یه همچین روزایی واسمون معنای خاصی داره که شاید بقیه قادر به درکش نباشند، فراموش نشدنی اند و ...

 

و امابا دو روز تاخیر  واسه ما  یکی از همین روزهاست ؛ یه روز فراموش نشدنی ؛ روزی که اینجا زنده شدو رنگ بوی جدیدی به خود گرفت. از اون تاریخ ، 2 سال میگذره ، 2 سال پر از فراز و نشیب. از اون موقع تا حالا خیلی چیزا عوض شده . خیلی اتفاقها افتاده که شاید هیچ کدوم از ما فکرش رو هم نمی کردیم. اینجا دوستای خوبی پیدا کردیم که گرچه تا حالا خیلی هاشونو ندیدیم ولی وجود پرمحبتشونو همیشه در کنارمون حس میکنیم.

 

امروز تولد ما دوتاست تولد با هم بودن . لذت بردن از زندگی . من تازه مفهوم زندگی رو درک کردم و از این که در کنارتم به خودم می بالم این روزا فراموش نشدنیست برای ما. به خودمون تبریک میگم . تولدمون مبارک!

 زمان در حال گذراست چه خواهی چه نخواهی پس بگذار در کنار هم و با هم و دوش به دوش هم حرکت کنیم و زمان و زمانه لذت ببریم .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

از زمین خاکی ... تا آبی آسمانی



تو تنها نیستی! ماه در پس ابرهای تیره، هنوز روشنه!

تو تنها نیستی! در تیره‌ترین شب‌ها، حتی اگه نگاهت در تاریکی گم بشه باز ستاره‌ای هست که برای تو می‌درخشه و سوسو می‌زنه! اگه روزها تا سراب سرگردانی بدوی، اگه شب‌ها در کویر شک و بی‌برگی راه‌بری، اگه در وادی رنج و محنت خواب بمونی باز کسی هست که برای تو همیشه بیداره! زیرا همین زمین خاکی، در اعماق صخره‌های سخت باز دل چشمه‌ای هست که برای تو می‌جوشه و در انتظار سیری عطش تو تقلا می‌کنه.

وقتی همه ی کوچه‌ها بن بست به نظر می‌رسند، باز کوچه‌ای هست که رو به وسعت دریا و آبی بی‌کران آسمون‌ها، برای تو گشوده شده. راهی هست که منتظره تو اونو کشف کنی و به آستانه ی اون پا بذاری!


تو تنها نیستی تا وقتی برای بودن، معنایی هست. تا وقتی احساسی از درون به تو فرمان می‌ده خودت رو بشناس، خودت رو پیدا کن!

درد تو، از زخم‌های تو نیست! از تصور تو از تنهاییه! تو خیال می‌کنی در این هستی پر رمز و راز، سهم تو غمه! سهم دیگری شادی! تو فکر می‌کنی، کسی نیست که حرف‌های تو رو بشنوه و تنها تویی که بار محنت و بیماری و فشارهای زندگی رو روی شونه‌هات تحمل می‌کنی!

تو گمان می‌کنی درد تو درمان نداره، رنج تو پایانی نداره و روزنه‌ای برای صعود از این دره‌های هولناک نیست! تو شاید احساس بی‌ارزشی و نالایقی می‌کنی و خودت رو برای رسیدن به قله ی موفقیت کوتاه می‌بینی! در این لحظه، کم کم از مفهوم زندگی فاصله می‌گیری و خودت رو مثل بره ی گمشده بی‌پناه می‌دونی. در حالی که اون بره ی گمشده در بند چوپانه! نه در حلقه خدای چوپان!

تو تنها نیستی، تا وقتی که مرزی بین شادی و غم نداری. هر حادثه‌ای در هستی، اگه خوب توجه کنی، خیر محضه. اون حادثه باید کمک کنه تا تو خودت رو کشف کنی.

نگاه کن! تو از این کل، بیرون نیستی. هیچ‌کس باعث ناکامی تو نیست. تا وقتی به دنبال مقصر می‌گردی رشد نمی‌کنی. وقتی شکایت می‌کنی، وقتی ناامیدی، احساس تنهایی می‌کنی، جرأت رو به رو شدن با واقعیت‌ها رو نداری، یعنی در آهنگ وجودت، یک ناهماهنگی رخ داده، یکی از این نت‌ها از وزن خارج شده. ذهنت نمی‌تونه با طبیعت رویدادها هم‌سو بشه! در این حالت، به اون چه در ذهنت می‌گذره توجه کن! رهبر این ارکستر تو هستی. این سازها به اشاره ی تو، کوک می‌شن. وقتی تو نمی‌تونی خودت رو بپذیری، واقعیت‌ها رو هم نمی‌تونی بپذیری. پس قادر به تغییر ناهمانندها هم نیستی. و این حالت ضد بودنه، ضد زندگیه.

زندگی چالشی مدامه! این چالش با تولد تو آغاز می‌شه. با هر حرکت، حرکت بعدی تو معنا پیدا می‌کنه و تا تو حرکت نکنی، نمی‌تونی روح هدایت‌گر رو در لحظه لحظه ی زندگیت مشاهده کنی. اگه دانه، در دل خاک تقلا نکنه نمی‌تونه از خاک و آب بهره ببره و رشد کنه. حرکت مهمه! این که تو در چه مسیری هستی، یا چه حوادثی برای تو پیش می‌آد، بخش ناشناخته ی وجوده و در واقع جاذبه در همینه که تو نمی‌دونی چه حوادثی در انتظار توست، ولی می‌دونی کسی هست که به حرکت تو در جهت تکامل و رشد نگاه می‌کنه و پیام‌های هدایت‌کننده شو، به وقت مقدر به تو می‌رسونه.

اولین قدم در ایجاد یک رابطه ی عاشقانه با خود، پذیرش وجودته. همان‌گونه که هستی، خودت رو و شرایط و حوادث پیرامونت رو بپذیر. بعد به خودت بگو حالا چه چیزهایی رو می‌تونم با محبت و عشقی راستین نسبت به جوهره ی وجودم تغییر بدم. هر تغییری با روش‌هایی نیکو و خردمندانه امکان پذیره و محصول نهایی اون، رضایت باطنی تو و نشاط و شادمانی روانی توست.

روزی رسیدن به ماه، رفتن به فضا، کشف سرزمین‌های آن‌ سوی آب‌ها، رفتن به عمق دریاها و پرواز در آسمان‌ها، رویای انسانی بوده و تنها کسانی این رویاها رو ممکن کردند که خودشون رو فراتر از اون رویا دیدند. تجسم کردند، حرکت کردند و دریافت کردند. وقتی به ترس‌هات نگاه کنی، می‌بینی چقدر حقیرند، قبول شدن در کنکور، خرید یک خانه، پیدا کردن یک شغل مناسب، سفر به دیاری که دوست می‌داری، داشتن یک امنیت مالی، درمان یک بیماری و بسیاری از ترس‌هایی که نشونه ی این حقیقت‌اند که من و تو، خودمون رو کوچک‌تر از این آرزوها می‌بینیم.

حالا قد بکش. بلند و بلندتر شو. این توهم نیست. حقیقته! تو خالق زندگی خودت هستی. به انسان‌های بلند قامت نگاه کن. کسانی که موفق‌اند. پیشرو هستند و از صفر به ایده‌ال‌های خودشون رسیدند. اونا همه ادامه ی بخش‌هایی از وجود تواند. تا زنده‌ای، برای والایی و سروری، طراحی کن. از زمین خاکی تا آبی آسمانی، فرصت پریدن داری. در این رویا سفر کن. تو می‌تونی، منو دوباره بخون از نقطه شروع. جایی که برات نوشتم و باز می‌نویسم، تو ... تنها نیستی

و باز من هستم و می گویم تو تنها نیستی .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

حرفای خودمانی .....................

اعتراف‌های آخر هفته

- اعتراف می‌کنم حالا بیشتر دوست دارم حرف‌های آخر هفته‌ام را. گویا زیاد هم نمی‌توانم خودم باشم توی نوشته‌هایم. به قول یه عزیز  در غالب نوشته‌ها می‌نشینم و از روبرو نگاه می‌کنم. حداقل‌اش این‌ست که قرار نیست خودم را در این سطرها خلاصه کنم و این خودش خوشحالم می‌کند.
- اعتراف می‌کنم تمام توانم را جمع کرده‌ام که ننشینم به قضاوت. بگذارم که زمان بگذرد و من نیز با زمان بگذرم.
- اعتراف می‌کنم اعتراف‌های زیادی دارم. بعضی‌هایش دارد خفه‌ام می‌کند. بعضی‌هایش برایم علامت سوال باقی‌مانده. بعضی‌هایش می‌خنداندم. ولی باور کنید که بعضی چیزها را برای خودمان هم نباید اعتراف کنیم. باید بگذاریم که بماند یک‌جایی و انگارکنیم که همین است که هست.
- اعتراف می‌کنم اگر تمام دنیا همان لحظه‌ای باشد که برقی توی چشم می‌درخشد از یافتن راه‌حلی، من حاضر بودم برای همان یک برق یک عمر را در این دنیای فنا ناپذیر بگذرانم.
- اعتراف می‌کنم دست و پنجه نرم کردن با حفره‌های خالی چندان هم که گمانم می‌رفت آسان نیست.

درد و دل‌های خودمانی آخر هفته

می‌دانید که چه خوشبخت‌اند آن‌ها که می‌توانند بخندند، یا حتی آن‌ها که قادرند گریه کنند. همه‌اش دلیل می‌خواهد. همه‌اش یعنی تو زنده‌ای و دلیلی داری برای بودنت. وقتی در یک بُهت عظیم فرو بروی، نه حوصله‌ی خندیدن داشته باشی نه دلیلی برای گریستن، به غایت، بی‌چیزی و بی‌تعلقی را حس می‌کنی.
حرفی نیست. ما که توقعی نداشتیم. بگذار بگذرد. بیشتر ازین‌ها بدهکاریم به خدا، خیلی بیشتر ازین‌ها.
دیده‌اید می‌گویند فلانی لرزه افتاد بر اندامش! حالا می‌توانید عین واقعیتش را در من ببینید. از بعضی فکرهایم می‌لرزم. از بعضی حرف‌هایی که دلم می‌خواهد بنویسم و کلمه به کلمه‌اش پشتم را می‌لرزاند می‌گذرم.
حسادت ما از بزرگی دیگری نیست؛ از حقارت خودمان است.
به قول سنجی دنیای من دنیای فانتزی‌هاست. خودم را گیر انداخته‌ام. سیندرلا و پینوکیو و چوپان دروغگو. راستش وقتی در خواب راهی برای اثبات خواب بودنم و در بیداری راهی برای اثبات بیدار بودنم پیدا نکردم. وقتی دیدم که این‌ دو تفکیکی ندارند به نظرم مسخره رسید که جدی بگیرم این زندگی را. گذاشته‌ام لحظه‌ها بیایند و بروند و من از تک‌تک‌شان ابدیتی بسازم تا این مسیر دایره‌وار عمر که می‌رود و درست روی نقطه‌ی آغاز می‌ایستد، چیزی را بیش از آن‌چه من می‌توانستم چنگ بزنم، به رخم نکشد.

آرزوهای آخر هفته

- آرزو می‌کنم که مردم آینه‌ی دل‌شان پیدا باشد.
- آرزو می‌کنم دنیا را عرصه‌ی نبرد نبینید. می‌دانید که چه‌ها از دست می‌دهید وقتی صاف نگاه به جلو می‌کنید و هیچ عین خیال‌تان به اطراف نیست.
- آرزو می‌کنم برویم یک جایی افقی باشد باز برای آسمان. چیزی نباشد که بگیرد دیده‌مان و ما در آن وسعت نامحدود گم شویم.
- آرزو می‌کنم همه‌تان دلی داشته باشید به وسعت اقیانوس. فراز و نشیب‌های لحظه‌ای به تلاطم‌تان نیندارد.
- آرزو می‌کنم معجزه‌ی حیات را به هیچ دلیلی بی‌خیال نشویم.

توصیه‌های آخر هفته

- توصیه می‌کنم دهان‌تان را جدی بگیرید! گاهی چنان بی‌محابا این سی و دو حرف را ول می‌دهیم توی دل یک نفر که یادمان می‌رود همین حروف کج و معوج می‌توانند هم دیگری را بشکنند هم خودمان را. اگر زمان هم به شما فرصت جبران بدهد، زمانه نمی‌دهد.
- توصیه می‌کنم بچرخانید این حدقه‌ی چشم را!‌ حداقل سعی کنید در جمع مردمی که بین‌شان هستید و با شما دنیا را می‌بینند، «یک چیز» بیشنر بینید! یک‌جور دیگر ببینید.
- توصیه می‌کنم قدرت زندگی را دست کم نگیرید. ندیده‌اید می‌روند تا دم قبر و بر می‌گردند.
- توصیه می‌کنم از نداشتن‌تان هم لذت ببرید. از حسرتِ داشتنِ یک دوچرخه بگیر تا ... تا آن چیزی که برای هر کسی می‌تواند بزرگ‌ترین باشد. گاهی در نداشتن‌مان چنان عشق‌بازی‌ها داریم که لقای به آن آرزو، آن‌چنان لذتی ندارد.
- توصیه می‌کنم ببخشید تا روزگار ضامن‌تان شود شاید که بخشیده شوید.
- توصیه می‌کنم پیش از همه سلام کنید و بعد از همه خداحافظی کنید. برای رفتن هیچوقت دیر نیست. آن‌چه به دست می‌آید در ماندن است نه رفتن. آن رفتن‌ای که چیزی می‌اندازد در دامن‌تان جز این‌ست که بی‌نگاه به پشت سر جولان بدهید راه‌های منتهی به ناکجاآباد را.
- توصیه می‌کنم دل نبندید و اگر بستید پای تاوانش بایستید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

م : ن

 و ان روز که من نیستم بدان در همین نزدیکی هستم. شاید نزدیک تر ازبوی عطرچمن همسایه! و شاید دور ترین نقطه ای که صدای گریه ی پرنده به گوش می رسد.

و ان روز که من نیستم در همین نزدیکی خواهم بود.زیرا وجودم عاریه ای است از گلبرگ های گل سرخی پر پر و هنوز چشمهایم به دنبال پاهایی است که با تمام غروروجودم را له کرد و بعد لبخندی ازار دهنده زد. ان وقت بود که از لبخند ترسیدم و سر دیوارهای اتاقم فریاد کشیدم که من به زودی می روم پس لبخند نزنید بر وجود شکسته شده ی من.من میروم ولی باد می ماند که صدای فریادهایی که بارها و بارها بی صدا کشیده ام به گوش پاهای جلاد او برساند.

به تمام پرنده ها وصیت کرده ام که وقتی نیستم به چمن های باغچه ی همسایه نوک نزنند و برایم پشت پنجره ی اتاقم دانه بریزند تا شاید به بهانه ی دانه " دیدار با تمام تنهایی که با دیوارهای اتاقم قسمت کرده ام تازه کنم. و به تمام ابر ها وصیت کرده ام که وقتی می روم نبارند تا اگر اشکی ریخته شد مانند اشک های من زیر قطرات باران پنهان نشود.و به خاک وصیت کرده ام که ارام بر گلبرگ های له شده ام فرود اید و نگذارد بر غم هایی که با خود پنهان کرده ام پایی برود.اما من در همین نزدیکی ها هستم شاید به نزدیکی غباری که گلویت را بازی می دهد.

بذار از این دنیای بد ، دنیای کور نابلد

                                                     سفر کنم تا خواب تو 

                                                               به اعتماد شونه هات ، تکیه کنم ... تکیه کنم

                                                                                                                                    بزار بشم خراب تو !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

نپرسید چرا ؟

           شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...
چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...
شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

احساس می کنم که دیگه توانم برای تحمل کردن رو از دست دادم . سست شدم . سختیها مدام هجوم میارن و توانی برای مقابله باقی نمی ذارن. شاید لازمه که انسان در طول زندگی دردهای زیادی رو تجربه کنه . دردهای هر کسی سرمایه ی اونه...اما تا کی؟!

دوستی تعریف میکرد که خبرنگاری عازم جنگ ویتنام بود. خواهر کوچیکش ازش پرسید : زندگی چیست؟... وقتی خبر نگار از جنگ برگشت جواب داد :" زندگی یعنی جنگ و دیگر هیچ"... 

به قول يكي ازدوستان

حال همه ما خوب ...

اما تو باور نكن .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

ديشب كبوتر ها به كنج غم نشستند
ديشب بلور مهرباني را شكستند
ديشب ستاره با من از شب تا سحر گاه
سرداد گريه در هواي رفاقت ماه
ديشب صداي سروها ديگر نيامد
حتي نسيم از قلب دريا بر نيامد
ديشب همه پروانه ها را سر بريدند
ديشب همه آلاله ها صد داغ ديدند
ديشب خدايا آه ديشب آه ديشب
شب نغمه تلخ چرايي داشت بر لب
اين آخرين نجواي من با آسمان بود
اين آخرين وصل من ورنگين كمان بود
اين آخرين دست نوازش بر دل من
اين آخرين امواج روي ساحل من
اين آخرين بود آخرين بود آخرين بود
اشكم به مانند دلم تنها ترين بود

 

پ ن :

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

به یاد تو شبها آسمان را می نگرم

 

باز هم صدای جیرجیرکها

باز هم نوای خوش وگها

ستاره ها باز به من نگاه میکنند

و گویی ماه حرف تازه ای  دارد

....

جیرجیرک ها هم به خواب رفتند

سمفونی قورباغه ها به پایان رسید

ولی صدای رود به گوش میرسد

....

ای ماه با من حرف بزن

ای ستاره ها به حرف دلم گوش کنید

ای شب هیچ گاه به سمت روز نرو

دوستت دارم ای شب

تو محرم راز منی

اشکهایم در دل تو جاری است

گویی ستارگان قطرات اشک من است

ای شب تو همدم تنهایی منی

تنها همدم...............

آه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به یاد تو شبها آسمان را مینگرم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

همان طور که تو خواستی

اين منم.. مردی تنها... در آستانه فصلي گرم !


و اين سخن من است به تو... که هنوز عزيزي برايم:


 


 


حرفم نگفته مانده بود اما ... خداحافظ


امروز ما رفتيم تا فردا ، خداحافظ


اما دوباره بازخواهم گشت باور کن


صد بار اگر ردم کني حتي ، خداحافظ


من سرنوشتم با تو پيوندي نهان دارد


معني ندارد هيچ گاه اين جا ، خداحافظ


گر چه به روي خود نياوردم ولي اي دوست


آوار شد روي سرم دنيا ، خداحافظ


اسطوره ي عشقم تو بودي و پس از اين هم


تو هم چناني ساده و زيبا ، خداحافظ


تو انتخاب عشق من هستي و مي دانم


از تو نمي رنجد دل من با خداحافظ


صد بار ديگر هم براني دوستت دارم


با تو هزاران قصه دارم تا ... خداحافظ

پ ن : 

 کوله پشتی ام کو؟ باید وسایلم را جمع کنم. دفترم این جاست. مدادم هم که همیشه پیشم هست. ام… همین؟! کفش هایم کو؟ آهان! این جا.
راستی اصلا چرا باید بروم؟ پاسخش… پاسخش معلوم است.
گل هایی که به سمتتان آمدم تا بچینمتان، خدا حافظ.
گل هایی که با خار خود زخمیم کردید،‌ خدا حافظ.
گل هایی که شاید روزی به سمتتان می آمدم، رفتم،‌ خدا حافظ.
دوستان بی وفا، خدا حافظ.
دوستداران … ببخشید، دوستداری وجود ندارد. به هر حال خدا حافظ.
و پیشاپیش خدا حافظ ای کسانی که نیامده اید هنوز. کسانی که اگر خدا حافظی نمیکردم دوست داشتم جواب سلام مرا بدهید.
ولی… رفتن یعنی همین. یعنی قید همه ی سلام ها را زدن. رفتن یعنی منتظر نماندن. و این یعنی آزادی به بهای تنهایی.
خدا حافظ آرزوی با تو بودن.
آرزو می کنم وقتی به آرزویت نرسیدی، دلت نشکند. خدا نگهدار

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  | 

بگذار بگذرد

این شروع فاصله نیست....درک را نمی شود در لحظه اندازه گیری کرد
عجیب است..نه؟؟
بگذار ..بگذرد
اسان نیست اما در پایان باران می بارد
چه بخواهی ..چه نخواهی...زیر باران خیس خواهی شد
همیشه گذشتن بخشی از زندگیست
حادثه در تو خلاصه نمی شود...حادثه در بی نهایت دنیا خلاصه می شود
بگذار بگذرد تا این فرصت را داشته باشی ...نبودم را بنویسی

.
.
.
.
اگر نوشتنی باشد...کلمه ها می نویسند
اگر شنیدنی باشد ....گوش ها می شنوند
و
اگر دیدنی باشد ....چشم ها می بینند
پس بگذار ..بگذرد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط روزگار  |